أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

78

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) زندگانى كند و لا شكّ در آن جهان از اين معنى تو را سؤال كنند كه كار زيردستان چگونه پرداختى و كدام كس را بر مسلمانان نايب و خليفه ساختى ؟ امير المؤمنين ابو بكر ( رضى ) چون سخن طلحه بشنود [ 29 الف ] ساعتى خاموش بود و در آن كار تأمّل كرد ، پس سر برآورد و گفت : اى طلحه ، مرا از خداى مىترسانى و به مرگ وعيد و تهديد مىكنى ؟ چون از اين جهان بدان عالم نقل كنم و بارى سبحانه مرا از حال زيردستان سؤال كند كه كدام كس را بر ايشان امير و خليفه گردانيدى ؟ گويم : اى خداى عزّ و جلّ ، بهترين مردمان را بر ايشان خليفه گردانيدم . ( 105 ) پس ، عثمان عفّان را پيش خود طلب فرمود و گفت : وصيّت‌نامه‌اى از جانب من بنويس . عثمان ( رضى ) دوات و قلم برگرفت و بر اين مضمون وصيّت‌نامه‌اى در قلم آورد : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . اين وصيّتى است كه مىكند عبد اللّه أبو بكر بن عثمان ، خليفهء محمّد رسول اللّه ( ص ) ، آن ساعت كه آخر عهد اوست به دنيا و اوّل عهد اوست به عقبا كه دار بقاست كه خليفه كرد و نايب گردانيد بر امّت محمّد مصطفى ( ص ) عمر بن خطاب را . اگر طريق صدق و معدلت و انصاف و ديانت سپرد و راستى و سيرت نيكو پيش گيرد گمان من در حقّ او خطا نشده و اگر تغيّر و تبدّل به خويشتن راه دهد و جانب رعيّت مرعى ندارد و تخم ظلم و عدوان بكارد و بال آن به دو باز گردد و جواب آن او را بايد ؛ چه از عهدهء اقوال و افعال خود بيرون بايد آمد . پس ، كس فرستاد و عمر ( رضى ) را بخواند و او را پيش خويش بنشاند و گفت : اى عمر ، مردم از دشمن و دوست خالى نيستند و بىشك جماعتى دوستدار و هواخواه تو باشند و طايفه‌اى را مراد نباشد كه اين منصب تو را ميسّر گردد . به همه اوقات چنين بوده است . لكن دل در آن نتوان بست . [ 170 ] از جهت تو عهدنامه‌اى نگاشته‌ام و تو را نايب و خليفهء خويشتن گردانيده‌ام . عهدنامه را بستان و به دلى قوى و استظهار تمام در كار امّت

--> [ ( 170 ) ] ت : چنين بوده است و خيرات كه در اقامت آن رنجى بايد كشيد كراهيّت داشته‌اند و اصناف شرّ و شهوات مرغوب ايشان بوده دل در آن نتوان بست .